محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى
69
مخزن الأدوية ( ط . ج )
فصل دهم : در بيان معرفت افعال و صفات ادويه مفرده و اسامى آنها به ترتيب حروف تهجّى * بدان كه * ادويه را افعالى چند كليه و جزييه و افعالى چند شبيه به كليه است . * امّا افعال كليه * مانند تسخين و تبريد و ترطيب و تبييس و امثال اينها است . * امّا افعال جزئيه * مانند منفعت آنها در مرضى و وقتى و حالى خاص است مانند منفعت در مرض سرطان و بواسير و يرقان و طحال و سنگ گرده و مثانه و امثال اينها . * امّا افعالى كه مشابه افعال كليهاند * مانند منفعت در اسهال و ادرار و حبس و امثال اينها و اين افعال هر چند جزيىاند و ليكن چون امورىاند كه نفع آنها عام است به جميع بدن و همچنين ضرر اينها نيز عام است لهذا مشابه كليهاند و نيز افعال كليه بعض آنها اولىاند و بعضى ثانوى و افعال اوليه همان افعال اربعهاند و مانند آنها و ثانوى بعضى از آنها همان افعالاند بعينه و لكن مقدر به قياس ديگرى به طرف زيادتى و يا نقصانى مثل احراق و عفونت و انجماد و مانند اينها كه بعينه تسخينات و تبريداتاند و ليكن مقدر و مقايس به ديگرى و نيز افعال چند ديگر صادر مىگردد از آنها مانند تخدير و ختم و الزاق و تفتيح و تغريه و تقطيع و تخشين و غيرها و در اينجا ذكر كرده مىشود افعال مشهوره آنها را با بعض اصطلاحات اين فن و صفات بعض ادويه و اطعمه قبل از اين ذكر يافت . * الف * اكّال * اكّال يعنى خورنده عضو و آن دوايى را نامند كه به سبب افراط قوّت تحليل و جلا و نفوذى كه دارد تفريق اجزاى جوهر عضو نمايد مانند زنجار . * ج * جالى * يعنى پاك كننده و آن دوايى را نامند كه از شأن آن تحريك رطوبات لزجه جامد و دفع آنها باشد از سطح عضو و فوهات مسامّات مانند انزروت و ماء العسل و هر دواى جالى ملين طبع است هر چند در آن قوّت مسهله نباشد . * جاذب * يعنى كشنده و آن دوايى را نامند كه به حركت درآورد اخلاط و رطوباتى را كه ملاقى آن است به سبب لطافت و حرارت خود و جذب نمايد آنها را به سوى خود و به ظاهر جلد مانند جندبيدستر و ثافسيا و آنچه شديد الجذب باشد پيكان و خار را از عمق بدن بكشد و برآورد مانند گوشت حلزون . * جامد * يعنى بسته كننده و آن دوايى را نامند كه از شأن آن باشد كه اخلاط رقيقه سايله را منجمد و بسته گرداند مانند موم و نشاسته و كثيرا و كهربا . * ح * حالق * و حلاق يعنى سترنده موى و آن دوايى را نامند كه بيخ موى را سست گرداند و آن را دفع سازد و يا آنكه سست كند كه به آسانى كنده شود مانند زرنيخ و نوره و سفيداب و خاكستر . * حكاك * يعنى به خارش آورنده و آن دوايى را نامند كه به سبب حدت و گرمى خود جذب كند به سوى مسام اخلاط گزنده خارش كننده را و نباشد به آن حد كه زخم كند عضو را مانند كبيكج . * خ * خاتم * يعنى تمام كننده زخمها و آن دوايى را نامند كه به سبب قوّت مجففه خود بر سطح ظاهر جراحت تفرقى و رطوبتى نگذارد و خشك كند آن را و خشكريشه بندد و نگهدارد آن را از آفات تا اينكه گوشت و پوست صالح برويد . * د * دابق * دوايى را نامند كه به سبب لزوجت جوهر كثيف خود به دست بچسبد مانند دبق . * ر * رادع * يعنى مانع و بازگرداننده ماده به عضو . آن دوايى را نامند كه به سبب برودت و قوّت قبض خود احداث كند در عضو كثافتى كه تنگ گرداند مسام آن را و بشكند حدت حرارتى كه حادث شده است در آن و غليظ و منجمد گرداند اخلاط رقيقه سياله را و نگذارد كه به عضو بريزند و عضو را از قبول باز دارد مانند عنب الثعلب در اورام و ردع در مقابل جذب است . * ع * عاصر * يعنى فشارنده و آن دوايى را نامند كه به سبب